عز الدوله - ملكونوف

68

سفرنامه ايران و روسيه ( فارسى )

و بهرفتگى شما را بكنم . گفتم چگونه . رفت يكدختر وجيه مقبول آورده در مقابل من . گفت نگاه كن . نگاه كردم . خنده فوق العاده به من دست داد . بىاختيار خنديدم . بطوريكه خوددارى نتوانستم بكنم . بعد عكس مرا انداخت خيلى بهتر از من شبيه شد . از اين صحبت ميرزا جواد خان و اقرار به تغييرات و حالت خودش خنديدم . هرچه از شب گذشت انقلاب دريا زياد شد . راه رفتن و خواب كردن در كشتى ممنوع بود بعد از مرارت زياد صبح كرديم . يكشنبه يازدهم شعبان و پنجم ژون : دريا موج دارد . كشتى حركت از پهلوبه‌پهلو دارد . باد از مغرب مىوزد . قدرى در سطحه رفتم گردش كردم . دوباره به زحمت به اطاق خودم آمدم . جمعى از اهل كشتى مزاجشان برهم خورد . ناهار خبر كردند نتوانستم در سر ميز حاضر شوم . ميرپنج كمال خوف را كرده بود . استمرارا پيغام مىداد ثقلى نيست تو هم نكنيد . رنگ از روى او پريده در زانو قوت نداشت . اعضايش مرتعش بود . به ميرزا تقى خان پيغام مىكرد كه بادكوبه نزديك است يك پراخوت « 54 » هم روى آب حركت مىكند . اين فقرات هيچ دليل اطمينان قلب نبود . مشاراليه اصرار به اين عبارت داشت كه به اين دلايل نقلى ندارد . سه ساعت به غروب مانده دريا در كمال انقلاب موجهاى بزرگ برمىخواست . موج در ميان كشتى مىريخت يكى دوبار به عرشه كشتى رفته از اطاق بيرون آمدم . باد شدت داشت . در اطاق خواب با بدحالى و انقلاب مزاج افتاده بودم . ميرپنجه پنجره در را باز كرد سرش را داخل اطاق كرد . من ديدم مىخواهد داخل اطاق شود . گفتم حين كشتى نبايد چنين رفت . در را ببندد ميرپنجه به اعتقاد اينكه من ترسيده‌ام مىگويم چه بايد كرد با دست و سر اشاره مىكند و مىگويد نقلى ندارد ، نقلى ندارد . تشويش نكنيد در حالى كه نصف بدنش خارج از اطاق است بالاخره مرا راحت كرد . از سالون كه مىگذشت به‌طرف اطاق خود

--> ( 54 ) - نوعى كشتى است